کسی درد خندیدنم را نفهمید
و از ریشه پوسیدنم را نفهمید
همان اول راه او از من جدا شد
که به بیراهه پیچیدنم را نفهمید
زمین و زمان پشت سر میزد اما
کسی بر زمین خوردنم را نفهمید
چنان نرم و آهسته در خود شکستم
که حتی ترک خوردنم را نفهمید
کسی درد خندیدنم را نفهمید
و از ریشه پوسیدنم را نفهمید
همان اول راه او از من جدا شد
که به بیراهه پیچیدنم را نفهمید
زمین و زمان پشت سر میزد اما
کسی بر زمین خوردنم را نفهمید
چنان نرم و آهسته در خود شکستم
که حتی ترک خوردنم را نفهمید
اینجا نشسته ام بر لبهء پرتگاه
مرگ را احساس می کنم
تمام خاطره ها را یک به یک از یاد می گذرانم
نه جراتی برای پریدن دارم
و نه میلی برای عقب کشیدن و ادامه
نمی دانم چه خواهد شد
بودنم را که کسی یاد نکرد
شاید این بار رفتنم را همگی یاد کنند

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.
هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام
گرفت بدانید آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.
موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.
تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم
برایم بگرید
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی؛ولی خودت رو لایقش ندونی تا بهش برسی...
خیلی سخته تولد یکی رو هیچ وقت فراموش نکنی؛ولی گرفتن هدیه ای که لایقش هست رو پیدا نکنی تا بهش بگی که همه آدمها فراموش کار نیستند...
خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشینه...
خیلی سخته که خواسته باشی یکی دیگه فراموشت کنه؛ولی خودت نتونسته باشی که از یادش ببری...
خیلی سخته که به کسی پیغامی بدی،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی،چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی..."
خیلی سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی؛ولی خودت رو به نشنیدن بزنی...
خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری...
خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش بگی...
خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه...
خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش برسی...
خیلی سخته که آدمی روحتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه...
سهل است بگویم که گرفتار تو هستم
من در پی این حادثه غمخوار تو هستم
با جان و دل منتظر دیدار تو هستم
هر چند که دور از منی و من ز تو دورم
بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم
از تنهایی خسته شدم ...
منتظر یه عشقم ...
یه عشق حقیقی ...
کاش یه عشق واقعی میومد و من و همراش می کرد ...
کاش همه ی عشقها واقعی بودن ...
مثل کویری که منتظر بارونه ...
کاش ...
چهار شمع به آرامی میسوختند...
محیط چنان آرام و لطیف بود كه می توانستی صحبت آنان را بشنوی...
*****
اولی گفت:من "صلح" هستم.
هنوز هیچكس نمی تواند مرا روشن نگه دارد،معتقدم كه خاموش خواهم شد؛
شعله اش بسرعت كم شد و كاملا خاموش شد.
*****
دومی گفت:من "ایمان" هستم.
برای بیشتر مردم دیگر واجب نیستم،از این رو دیگر دلیلی ندارد بیش از این روشن
بمانم،وقتی صحبتهایش تمام شد،نسیمی به آرامی وزید و آنرا خاموش كرد.
*****
شمع سوم با اندوه گفت:من "عشق" هستم!
من آنقدر قوت نگرفته ام كه روشن بمانم.مردم مرا كنار گذاشته اند و اهمیت مرا
نمیدانند.
آنها حتی فراموش كرده اند به نزدیكترین كسانشان عشق بورزند؛و بیش از این صبر
نكرد و خاموش شد.
*****
ناگهان كودكی وارد اتاق شد و دید سه تا از شمعها نمی سوزند...
-«چرا شماها نمی سوزید...؟»
-قرار بود شما تا آخر روشن بمانید...
كودك این را گفت و شروع به گریه كرد...
*****
سپس شمع چهارم گفت:من "امید" هستم.
-«نترس تا زمانیكه من روشنم ما می توانیم شمعهای دیگر را روشن كنیم»
كودك با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمعهای دیگر را روشن
كرد.
*****
شعله های امید هرگز نباید از زندگیمان بیرون روند.
و هر یك از ما می توانیم "امید"،"ایمان"،"صلح"،و"عشق" را نگهداریم.
مرد در حال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ٥ ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود
در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتی كودك پدرخود را دید، با چشمانی آكنده از درد از او پرسید: پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین.
و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
دوستت دارم پدر
! ![]()
عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند.
یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .
و مشكل دنیای امروزی این است كه انسانها مورد استفاده قرار می گیرند درحالی كه چیزها دوست داشته می شوند.

خداوندا منو ببر به اسمون![]()
خسته شدم از این زمون
اخه دیگه نا ندارم
که بگم چشمامو بخون
منو ببر به زیر خاک اونجا که مورچه هابه راک
میخونن از یه عشق پاک میخونن از یه عشق پاک
با این که روسیاه شدیم فکر کردیم ادمی شدیم
نمیدونیم که تو گلیم فردارو در به در شدیم
منو ببر به اونجا که همه ی ادما خوبن
منو ببر به دنیایی که عاشقان نمیکوبن
منو ببین که مردم توی این شهر ویرونه
توی شهری که ما ها رو له میکنن غریبونه
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم
تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو
سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو
اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی
من تو خیال تو بودک تو تو خیال من بودی
کاش که میون من و تو، تو اون روزا حصار نبود
هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود
انگار که تقدیر نمی خواست تو درکنار من باشی
منم بهار توباشم تو هم بهار من باشی
یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده
نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده
تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته
انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته
تقصیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم
فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم
باید یکی از ما دوتا غرورو میگذاشت زیر پا
آروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش
جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست
سواره هرگز با خبر از غصه پیاده نیست
توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت
حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت
حالا که من تنها شدم قدر چشاتو می دونم
ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم
کاش توی دنیا هیچ کسی قربونیه غرور نشه
راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه
هميشه دلتنگم ، دلتنگ گذشته ها ،
دلتنگ خاطره ها ،دلتنگ خنده ها،
دلتنگ با هم بودنمان
من دلتنگم،دلتنگ تو
خيلي زود گذشت روزهاي با هم بودنمان
خيلي زود تمام شد عمر خنده هايمان
خيلي زود اتفاقات زندگيمان خاطره شد
خيلي زود برچسب خاطره، روي تو زده شد
به حرمت بوسه هايی که در نبودت نثار گونه های خياليت می کردم..
و به تعداد جدال هايی که
واسه پايان دادن عشقت برانگيختم..
دوستت دارم..
من فكرِچشماي توأم ، تو بيخيالِ قلب من ،....
با من بمون تنها نرو، قيدِ همه چيزو نزن......
ديگه فكر نميكنم ، كه يروزي بر ميگردي ،
به چه قيمتي منو، به خودت وابسته كردي؟؟؟؟
اينقدر غمم زياده ، كه دارم ميسوزم اينجا ،. .......
ولي تو خيالتم نيس ،كه دارم ميميرم اينجا........
قلب من آروم نميشه ، از روزي كه رفتي بي من ،.........
ديگه برگشتي نداره ، ميدونم دلگيري از من........
من فكرِچشماي توأم ، تو بيخيالِ قلب من ،....
با من بمون تنها نرو، قيدِ همه چيزو نزن......
ديگه فكر نميكنم ، كه يروزي بر ميگردي ،
به چه قيمتي منو، به خودت وابسته كردي؟؟؟؟
اينقدر غمم زياده ، كه دارم ميسوزم اينجا ،. .......
ولي تو خيالتم نيس ،كه دارم ميميرم اينجا........
قلب من آروم نميشه ، از روزي كه رفتي بي من ،.........
ديگه برگشتي نداره ، ميدونم دلگيري از من........

روز مرگم هرشیون کند از دورو برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفت....
روزگاریست همه عرض بدن میخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند
دیو هستند ولی مثل پری میپوشند
گرگهاییکه لباس پدری میپوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر میسنجند
عشقهارا همه با دور کمر میسنجند
خوب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من یکی یکی ، بر می دارم ، می بوسم
پیرهن یادگاریت رو ، هر شب دارم بو می کنم
برای برگشتن تو به آسمون رو می کنم
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
از خدا می خوام دوباره تو رو ببینم رو به رو
قسم به اشک حسرتم ، فقط همین آرزو
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
یه عالمه گل میارم ، همه رو پرپر می کنم
هر شب دارم همین جوری با تنهاییم سر می کنم
تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من
نمی دونی چی می گذره به قلب بی قرار من
وای که چه قدر سخت برام ، ثانیه ها بدون تو
دلم می خواد باز ببینم چشای مهربون تو
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
یه عالمه گل میارم ، همه رو پرپر می کنم
هر شب دارم همین جوری با تنهاییم سر می کنم