تبليغاتX
•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸خونه ی ما•.¸¸.•*´¨`*•.

•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸خونه ی ما•.¸¸.•*´¨`*•.

کسی درد خندیدنم را نفهمید


و از ریشه پوسیدنم را نفهمید

 
همان اول راه او از من جدا شد

 
که به بیراهه پیچیدنم را نفهمید

 
زمین و زمان پشت سر میزد اما


کسی بر زمین خوردنم را نفهمید


چنان نرم و آهسته در خود شکستم


که حتی ترک خوردنم را نفهمید

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

اینجا نشسته ام بر لبهء پرتگاه

مرگ را احساس می کنم

تمام خاطره ها را یک به یک از یاد می گذرانم

نه جراتی برای پریدن دارم

و نه میلی برای عقب کشیدن و ادامه

نمی دانم چه خواهد شد

بودنم را که کسی یاد نکرد

شاید این بار رفتنم را همگی یاد کنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم

برایم بگرید

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...

تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....

 و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی

 خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم

 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

+ نوشته شده در  جمعه 14 خرداد1389ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

غم دوری

http://www.smashingapps.com/wp-content/uploads/2008/02/love-wallpaper.jpg

غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

+ نوشته شده در  جمعه 14 خرداد1389ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

خیلی سخته

خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی؛ولی خودت رو لایقش ندونی تا بهش برسی...

 خیلی سخته تولد یکی رو هیچ وقت فراموش نکنی؛ولی گرفتن هدیه ای که لایقش هست رو پیدا نکنی تا بهش بگی که همه آدمها فراموش کار نیستند...

  خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشینه...

 خیلی سخته که خواسته باشی یکی دیگه فراموشت کنه؛ولی خودت نتونسته باشی که از یادش ببری...

 خیلی سخته که به کسی پیغامی بدی،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی،چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی..."

 خیلی سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی؛ولی خودت رو به نشنیدن بزنی...

 خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری...

 خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش بگی...

خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه...

خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش برسی...

خیلی سخته که آدمی روحتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه...

                 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

سهل است بگویم که گرفتار تو هستم

من در پی این حادثه غمخوار تو هستم

با جان و دل منتظر دیدار تو هستم

هر چند که دور از منی و من ز تو دورم

بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

کجایی عشق ؟

خیلی تنهام ...

 از تنهایی خسته شدم ...

منتظر یه عشقم ...

یه عشق حقیقی ...

کاش یه عشق واقعی میومد و من و همراش می کرد ...

کاش همه ی عشقها واقعی بودن ...

مثل کویری که منتظر بارونه ...

کاش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

شمع سوخته

چهار شمع به آرامی میسوختند...

محیط چنان آرام و لطیف بود كه می توانستی صحبت آنان را بشنوی...
                                       

                                     *****

اولی گفت:من "صلح" هستم.

هنوز هیچكس نمی تواند مرا روشن نگه دارد،معتقدم كه خاموش خواهم شد؛

شعله اش بسرعت كم شد و كاملا خاموش شد.
                                        

                                             *****

دومی گفت:من "ایمان" هستم.

برای بیشتر مردم دیگر واجب نیستم،از این رو دیگر دلیلی ندارد بیش از این روشن

بمانم،وقتی صحبتهایش تمام شد،نسیمی به آرامی وزید و آنرا خاموش كرد.
                                         

                                            *****

شمع سوم با اندوه گفت:من "عشق" هستم!

من آنقدر قوت نگرفته ام كه روشن بمانم.مردم مرا كنار گذاشته اند و اهمیت مرا

نمیدانند.

آنها حتی فراموش كرده اند به نزدیكترین كسانشان عشق بورزند؛و بیش از این صبر

نكرد و خاموش شد.

                                          *****
ناگهان كودكی وارد اتاق شد و دید سه تا از شمعها نمی سوزند...

-«چرا شماها نمی سوزید...؟»

-قرار بود شما تا آخر روشن بمانید...

كودك این را گفت و شروع به گریه كرد...

                                         *****
سپس شمع چهارم گفت:من "امید" هستم.

-«نترس تا زمانیكه من روشنم ما می توانیم شمعهای دیگر را روشن كنیم»

كودك با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمعهای دیگر را روشن

كرد.

                                        *****
شعله های امید هرگز نباید از زندگیمان بیرون روند.

و هر یك از ما می توانیم "امید"،"ایمان"،"صلح"،و"عشق" را نگهداریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

عصبانیت وعشق

مرد در حال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ٥ ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود
در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتی كودك  پدرخود را دید، با چشمانی آكنده از درد از او پرسید: پدر انگشتان  من كی دوباره رشد می كنند؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین.
و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
 دوستت دارم پدر

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند.
یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

و مشكل دنیای امروزی این است كه انسانها مورد استفاده قرار می گیرند  درحالی كه چیزها دوست داشته می شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

 

خداوندا منو ببر به اسمون
خسته شدم از این زمون

اخه دیگه نا ندارم

که بگم چشمامو بخون

منو ببر به زیر خاک اونجا که مورچه هابه راک

میخونن از یه عشق پاک میخونن از یه عشق پاک
با این که روسیاه شدیم فکر کردیم ادمی شدیم

نمیدونیم که تو گلیم فردارو در به در شدیم
منو ببر به اونجا که همه ی ادما خوبن

منو ببر به دنیایی که عاشقان نمیکوبن

منو ببین که مردم توی این شهر ویرونه

توی شهری که ما ها رو له میکنن غریبونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

روز مادر

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed.
How could she do this to me?
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said
"EEEE, your mom only has one eye!
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
I wanted to bury myself
I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!
"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم
I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married
I bought a house of my own
I had kids of my own 
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... 
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو
دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!“
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out
of sight
اون به آرامی جواب داد : “ اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه 
So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی
My neighbors said that she died
همسایه ها گفتن که اون مرده
I did not shed a single tear
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم 
They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدند
"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو
Your mother
مادرت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

غرور

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو

سوزونده  آفت غرور از حالا تا همیشه مو

اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودک تو  تو خیال من بودی

کاش که میون من و تو، تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمی خواست تو درکنار من باشی

منم بهار توباشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته

تقصیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دوتا غرورو میگذاشت زیر پا

آروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز با خبر از غصه پیاده نیست

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت

حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو می دونم

ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونیه غرور نشه

راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

 هميشه دلتنگم ، دلتنگ گذشته ها ،

دلتنگ خاطره ها ،دلتنگ خنده ها،

                                 دلتنگ با هم بودنمان

                                               من دلتنگم،دلتنگ تو

                                    خيلي زود گذشت روزهاي با هم بودنمان

خيلي زود تمام شد عمر خنده هايمان

                              خيلي زود اتفاقات زندگيمان خاطره شد

                                         خيلي زود برچسب خاطره، روي تو زده شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

به تعداد بازدمای حسرت گونم که در آرزوی بودنت در کنارم از سينه بيرون ميدادم..

به حرمت بوسه هايی که در نبودت نثار گونه های خياليت می کردم..

و به تعداد جدال هايی که

واسه پايان دادن عشقت برانگيختم..

دوستت دارم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

من فكرِچشماي توأم ، تو بيخيالِ قلب من ،....

                                   با من بمون تنها نرو،   قيدِ همه چيزو نزن......

ديگه فكر نميكنم ، كه يروزي بر ميگردي ،

                                    به چه قيمتي منو، به خودت وابسته كردي؟؟؟؟

اينقدر غمم زياده ، كه دارم ميسوزم  اينجا ،. .......

                                   ولي تو خيالتم نيس ،كه دارم ميميرم اينجا........

قلب من آروم نميشه ، از روزي كه رفتي بي من ،.........

                                      ديگه برگشتي نداره ، ميدونم دلگيري از من........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

من فكرِچشماي توأم ، تو بيخيالِ قلب من ،....

                                   با من بمون تنها نرو،   قيدِ همه چيزو نزن......

ديگه فكر نميكنم ، كه يروزي بر ميگردي ،

                                    به چه قيمتي منو، به خودت وابسته كردي؟؟؟؟

اينقدر غمم زياده ، كه دارم ميسوزم  اينجا ،. .......

                                   ولي تو خيالتم نيس ،كه دارم ميميرم اينجا........

قلب من آروم نميشه ، از روزي كه رفتي بي من ،.........

                                      ديگه برگشتي نداره ، ميدونم دلگيري از من........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

 غمگينم

روز مرگم هرشیون کند از دورو برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت....

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

معنای عشق

روزگاریست همه عرض بدن میخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند

دیو هستند ولی مثل پری میپوشند

گرگهاییکه لباس پدری میپوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر میسنجند

عشقهارا همه با دور کمر میسنجند

خوب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد

عشقهایی که سر پیچ خیابان برسد
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من یکی یکی ، بر می دارم ، می بوسم
پیرهن یادگاریت رو ، هر شب دارم بو می کنم
برای برگشتن تو به آسمون رو می کنم

نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
از خدا می خوام دوباره تو رو ببینم رو به رو
قسم به اشک حسرتم ، فقط همین آرزو
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم

یه عالمه گل میارم ، همه رو پرپر می کنم
هر شب دارم همین جوری با تنهاییم سر می کنم

تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من
نمی دونی چی می گذره به قلب بی قرار من
وای که چه قدر سخت برام ، ثانیه ها بدون تو
دلم می خواد باز ببینم چشای مهربون تو

نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم

عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم

نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
یه عالمه گل میارم ، همه رو پرپر می کنم
هر شب دارم همین جوری با تنهاییم سر می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط نیما  |